تبليغاتX
فرشته و ساعت

فرشته و ساعت

.شعر. داستان. یادداشت آزاد

تعبیر خواب

... خوابش را دیدم

پدرم بود، موهایم را می بافت

برادرم بود، تیله بازی می کردیم

پدر بزرگم بود، روی شانه هایش نشسته بودم

دوستم بود، با هم می دویدیم

پسرم بود،بغل می خواست

همسرم بود، کنارش خوابیده بودم


دیشب خوابش را دیدم..

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1390ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط امیلی ال  | 

پایان بندی

 

 

 

دلم پایان می خواهد. یک پایان بندی قطعی بدون هیچ شک و تردیدی،می خواهد هپی اند باشد یا نباشد. فقط وقتی موسیقی تیتراژ  توی تاریکی سالن می پیچد بتوانی چشمانت را ببندی و با خیالت راحت به صندلی تکیه بدهی .خیالت جمع باشد که همه چیز تمام شد. .حالا می خواهد صدای کف و سوت تماشاچی ها سالن را برداشته باشد یا اینکه هر کسی که از جایش بلند می شود غر بزند حیف وقت !حیف پول!

 

حیف پول! این را می گویی و بعد دستت را فرو می کنی  توی جیب شلوارت  و صورتت را از ویترین برمی گردانی. غرمی زنی:این چیزها فقط جیب سوراخ کنن تو هم از چه چیزای خوشت میادها! بهش می گویی: با این دیالوگ توی یک داستان تلویزیونی  می شود یک مرد بی فرهنگ و بی شعور را معرفی کرد که برای دوستش، رفیقش، عشقش ، حساب و کتاب می کند و اینطوری فاتحه اش را خواند. لبخند می زنی بعد  مثل داستان های عاشقانه آبکی نگاه می کنی و می گویی:تو همین حالا هم فاتحه ما را خوندی!

 

فاتحه می خوانم.دستم را گذاشته ام روی سنگ قبر و مثل وقتی هایی که با خودش می آمدیم، نشسته ام و برای بی بی فاتحه می خوانم. می گویی:خانم چی زیر لب تکرار می کنن؟ داری فاتحه می خونی؟پاشو بابا خدا روزیت جای دیگه حواله کنه! دستم را می گیری تا از سرقبر بلندم کنی. دستت را رها نمی کنم. می گویم:باورم نمی شود. او اینجا زیر این خاک خوابیده ..تمام نمی شه ادامه داره هنوز هست. می یام اینجا سنگ می شورم. گلاب می ریزم. فاتحه می خونم. شاید آروم  شم .

 

آرام انگشتت را کنار گردنم می کشی. نشسته ام کنارت و زانوهایم را بغل کرده ام.دستت را توی موهایم می چرخانی.آهسته می گویی: یک کاری بگم ،می کنی؟صورتم را برمی گردانم سمتت که چی؟ می گویی: چراغ رو روشن کن ! تعجب می کنم.یک ساعت است توی تاریکی خوابیده ای و منتظریم تا سردردت کم شود. می گویی:پاشو لطفا..چراغ آشپزخونه رو روشن کن ،در رو هم باز بذار..می خوام موهات رو ببینم.

 

می بینمت. دیدنت را رها نمی کنم. همین طوری که توی خانه می چرخی، نگاهم دنبالت است. از لپ تاپ به  قفسه کتاب ها ،از کتاب ها به کاناپه،از کاناپه به کنترل ،از کنترل به تلویزیون. فیلم،شو، دری وری ، پی ات هستم. همینطوری که روی زمین این  گوشه حال به شکم بین کاغذها و کتاب ها دراز کشیده ام و مشغولم به نوشتن، می بینمت .دو بار عطسه می کنی،گاهی خمیازه می کشی .دماغت را می خارانی. دلت هوای مرا می کند، برمی گردی و به من چشمک می زنی .

 

دکمه پاور را می زنی و صفحه یکدفعه سیاه می شود.دادم بلند می شود که چرا اینطوری کردی می خواستم اخرش رو ببینم؟! دستت را دور کمرم می اندازی و می گویی بی خیال! خودم را خلاص می کنم و می گویم یعنی چی؟برو ببینم بابا می خواستم آخرش را ببینم. دستت هایم را محکم می گیری و بعدش هم کلی مسخره بازی. وقتی  پیروز می شوم فیلم تمام شده و یک زن ابله دارد هم زن تبلیغ می کند. دلم می خواهد بزنمت. موهایت را بکشم. فحش بدهم . به من که حرصم درآمده می خندی. نازم را می کشی آرام نمی شوم اما. می گویی:حالا بغ نکن. نمی توانم شب می شود و من بغ کرده باقی می مانم.

 

 

 

هیچ چیز باقی نمی ماند، اما تمام هم نمی شود. همین طور ادامه دارد . دلم یک پایان قطعی می خواهد. شاد یا غمگینش مهم نیست.فقط  مثل این فیلم های هنری نباشد که گارکردانش مدام پز بدهد به پایان بازش! یا از آن مدلهایی که انگار شخصیت های فیلم از پرده امده اند بیرون و کنار تو  در پیاده رو  قدم می زنند. یکی کنارت قدم بزنند و تا اخر عمر صدای قدمهایشان کنارت تکرار شوند.دلم یک پاین بندی قطعی می خواهد.از آن هایی که وقتی چراغ ها روشن شد راحت بلند شوی و از سینما بزنی بیرون. مهم نیست چی  سر کی می خواهد بیاید ، فقط تمام شود و بعد هیچ چیز باقی نماند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 خرداد1390ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط امیلی ال  | 

با تو قهرم

با تو قهرم.موبايلم را مي­گذارم روي سايلنت و پايين تخت مي­ اندازم .با موبايلم كاري ندارم. قبض موبايلم هيچي نمي­آيد. نگران قبض موبايلت نيستم.

با تو قهرم. تند خوان شده­­ ام. تمام كتاب­هايي كه توي كتابخانه انباشته شده بودند. تمام شدند. كتاب نمي­دانم چند صد برگي موراكامي،مرشد و مارگاريتا،حتي كتاب موسيقي شعر شفيعي كدكني! كار عقب افتاده ندارم. جاي نرفته ندارم.

با تو قهرم.. مسواكم را عوض كرده­ ام. دهانشويه جديد خريده­ ام. دم نوش نمي­خورم.  چاي مي خورم. فقط يك جور چاي، نه سبز نه ليمو نه بهارنارنج!

با تو قهرم، سريع شده­ ا م. به جاي نشستن توي اتاق و ور زدن مدام ور زدن با تو، مي­روم پياده روي راه مي­روم برف مي­آيد راه مي­روم .باران مي­آيد راه مي­روم .آفتاب مي­شود راه مي­روم.

با تو قهرم. موكا همچنان مي­چسبد،مي روم توي كافي شاپ بستني شكلاتي سفارش مي­دهم. تنهايي بستني مي­خورم. تنهايي موكا مي­خورم. تنهايي اسپرسو سفارش مي­دهم و تنهايي تلخي را مزه مزه مي­كنم.

 با تو قهرم. مهربان شده ام. دل كسي را نمي­شكنم. هديه هايي را كه بايد براي تو بخرم. مي­دهم به يك عابر ناشناس توي خيابان! برايت گل مي خرم تا خانه با خودم مي­برم. به جايت بويش مي كنم. بهش ور مي­روم. دم در كه مي­رسم مي­اندازمش توي آشغال هاي دم در، كليد را مي­اندازم مي روم تو...

با تو قهرم. كتاب خوان شده­ ام. توي اتاق را كتاب برداشته ،روي ميز آرايش،روي صندلي،كنار تابلوهاي نقاشي،روي تخت،بين بالشت ها و ملافه ها همه جارا كتاب گرفته،با تو قهرم كتاب خور شده­ام.

با تو قهرم. رنگين كمان نمي خواهم. فيلم نمي بينم. حدس نمي زنم. خواب نمي بينم. ديگر فرشته ها وجود ندارند.دعا نمي­خوانم. پي طلسم نيستم.

با تو قهرم. خودخواه شده­ ا م. خودم را زيادي دوست دارم. فقط خودم. مهماني نمي­روم. مهمان دعوت نمي­كنم. آشپزي نمي­كنم.مامان مي­گويد. زنيتت را از دست دادي!

با تو قهرم. شجاع شده­ ام. از صداي زنگ تلفن نمي ترسم. از اينكه غر بزنم نمي ترسم. زشت بشوم مهم نيست. پير بشوم دلشوره ندارم. با تو قهرم. شجاع شده ام. تو نيستي كه دعوا كني. كه فحش بدهي. كه دلم برايت ضعف برود. اخلاق نداشته باشي. تو نيستي . من رويين تن شده ام. ديگر نقطه ضعف ندارم. دلهره ندارم. تب نمي كنم. سرم گيج نمي رود. تو نيستي من از كسي نمي ترسم.  ديگر به نبودنت فكر نمي كنم. به اخمت فكر نمي كنم. به لبخندت فكر نمي كنم. ديگر مهم نيست كسي رو به راه باشد يا نباشد. دنيا با من غريبه شده است.. آشنايي ندارم پس  توي تنهايي از نبود آشناها نمي ترسم. منتظر آشنايي نيستم. از غريبه ها نمي ترسم.

با تو قهرم.  شب ها راحتم، تكم. خلاصم. صداي كسي بيخ گوشم نيست.از سر شب تا صبح تا شش صبح خفه ام ،آرامم.كتاب ميخوانم. مي نويسم. بازي ميكنم. گلويم نمي خارد از بس حرف زده ام. از بس خنديده ام. زير پتو پنهان نمي شوم. لب تخت نمي خوابم. تا صبح به صورت كسي نگاه نمي كنم. كسي نگاهم نمي­كند. خل نمي شوم.  فرار نمي كنم. مي توانم با نوت بوكم باشم كسي گير ندهد كه بخواب كه بيا اينجا كه اينطور باش كه دستش را هي ببرد توي موهايم بهمشان بزند. كتاب را كج كند. مرا كج كند. من كلافه شوم. بروم دور،تعجب كند.. چرا رفتي؟

با تو قهرم. بعيد شده­ ام. دورم...ديگر وصل نيستم. تي شرت خودم را مي پوشم. ملافه خودم را دارم و همه چي بوي خودم را مي دهد. با تو قهرم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط امیلی ال  | 

يك تصوير براي طوفان نوح

انگار كه هر روز درگير نوشتن يك انشاي مزخرف با اين موضوع تكراري باشد: «اگر طوفان نوح بيايد با خودتان چي داخل كشتي نوح مي بريد؟ »هربار كه موفق مي شود خودش را در تخت بين ملافه ها و بالشت ها پنهان كند به اين موضوع تكراري و ترسناك فكر مي كند. براي همين توي تخت گاهي چيزهاي زيادي پيدا مي شود. فنجان چاي،شكلات،تسبيح... توي تنهايي كشتي نوح با خودش چند تا كتاب دارد، نوت بوكش و موبايل كه قدرتي خدا در طوفان نوح هم جواب مي دهد .. طوفان كه شروع مي­ شود او پتوي قرمز را مي پيچد دورش و نوت بوكش را مي گذارد توي بغلش و آهنگ  مي رود و همه كشتي را پر مي كند.

به تصوير اين جوري نگاه كن. به تصوير دختر كه نشسته روي تخت و خودش را بين چند بالشت و پتو ملافه پنهان كرده است. به تصوير دختر اين جوري نگاه كن. اين­ جوري كه تونيك صورتي پررنگ پوشيده با شلوارك قرمز و موهايش را تازه شسته است. موهايش را تازه شسته و طبق معمول هميشه تكليفش باهشان معلوم نيست. اين­طوري كه هر ده دقيقه كم تر يا بيشتر موهايش را مي بندد بالاي سرش و موها كم كم باز مي شوند و سر مي خورند و رها مي­ شوند روي شانه هايش انگار نه انگار كه طوفان شروع شده است و هيچ سرزمين مباركي پيدا نمي ­شود...

به تصوير دختر اين­ جوري نگاه كن .اين­ جوري كه طوفان نوح شروع شده است و او خودش را رسانده به كشتي اش تا بتواند به زمين امن و مباركي فرود بيايد.. زمين امن و مباركي كه اين شب ها يك دفتر سفيد نقاشي به اندازه 3A است با بافت درشت كه جان مي دهد براي نقاشي .. به تصوير دختر اين جوري نگاه كن كه چهار زانو نشسته روي تخت..دفتر را گذاشته روي پايش، سرش را خم كرده توي صفحه دفتر وتوي بغلش يك بسته مدادرنگي با جعبه قرمز است و دختر كيف مي كند از همچين چيزي كه دارد و  با مداد آبي روشن چرخ و فلك مي كشد.. چرخ و فلك مي كشد و كنار دستش يك كتاب با جلدي به رنگ بنفش روشن هست كه با خط درشت مشكي رويش نوشته «من او را دوست داشتم.. »

من او را دوست داشتم/آناگاوالدا

+ نوشته شده در  شنبه 7 اسفند1389ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط امیلی ال  | 

مسموميت غذايي


چيز سنگيني اينجا بيخ گلويم نشسته است. نه بالا مي رود و نه مي شود، قورتش داد. نمي شود بالايش آورد چون با اينكه به زور چپانده اندش توي حلقت و گير كرده است، مي ترسي اگر بالابياوريش كثافت بازيش همه جا را بگيرد و نه مي­شود قورتش داد، اول به اين خاطر كه زور است، دوم به اين خاطر كه نمي خواهي قبولش كني و سوم....من از مسموميت غذايي مي ترسم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط امیلی ال  | 

عرض شود كه...

 


كسي دندانش درد مي­كند توي فاصله يازده شب تا دير شبي كسي دندانش درد مي­كند.. .. نه اينكه دندانش خراب باشد يا چيزي،سر شبي رفته­اند پيش آقاي دندان پزشكي براي جرم گيري و معاينه  دندان هايشان كه يعني ما خيلي اهل بهداشت دهان و اينها هستيم و حالا نفس كه مي كشند جانشان بالا مي آيد.اين را خودشان مي گويند. پاهايشان را جمع مي كنند توي بغلشان، دستشان را دور زانوهايشان قفل مي كنند و بعد مي گويند ..توهم اين تو جا مي شوي ها.. بهشان مي گوييم نخير جا نمي شويم..بعد نفس مي كشند و دوباره جانشان بالا مي آيد..

..

كسي دندانش درد مي كند نصف شبي.. دندانش درد مي كند و حوصله ندارد كه ناز بكشد و حوصله ندارد كه نوازش كند و كلا حوصله ندارد كه.. براي همين از هم دور نشسته ايد، تكيه داده اي به فاصله و بي خيالي يكي هي فيلم مي بيند و ديگري خودش را پشت يك رمان كم قطر مخفي كرده است. آن يكي كه هي فيلم  مي بيند، نفس هم نمي تواند بكشد، نفس كه مي كشد جانش بالا مي آيد.. نفس كه مي كشد دندانش يخ مي كند و بيشتر درد مي گيرد. آن يكي سعي مي كند يك جوري خودش را توي كتاب جا بدهد، جا نمي شود اما! مي گويد كه جا نمي شود توي اين كتاب لعنتي.. دفعه بعدي كه رفتيم كتاب فروشي يك رمان بزرگ قطور بخريم كه بغل هم داشته باشد،آن­قدر كه تويش جا بشود و بتواند تا صبح بخوابد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 بهمن1389ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط امیلی ال  | 

بی قراری!

قرار دارم... نمی توانم پیش تو بمانم. تو هم می گویی وقت نداری. می گویی دیر آمده ام. حرف هم که نمی زنم.قرار هم که دارم. دیر هم که شده است. پس نمی توانم پیش تو بمانم!  ...تو باور می کنی که من قرار داشته باشم و نتوانم یا نخواهم پیش تو بمانم؟! چطور باور می کنی و به من با اخم می گویی: خودت قرار داشتی و رفتی!!

.

.

.

راستش چون قرار نداشتم ، پیشت نماندم..یعنی نشد که بمانم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آذر1389ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط امیلی ال  | 

برای بزرگراه غمگین تهران 3

 

خیلی دلم برای سعیده تنگ شده دلم برای یک آدم خوب یک دیدار خوب یک ساعت خوب یک زندگی خوب تنگ شده ..دلم برای سعیده تنگ شده! مثل معجزه است که آن وقت صبح مرا می بری حرم مطمئن هستم این فکر مال خودت نیست مال اوست که می داند دارم دیوانه می شوم دارم خسته می شوم و گاهی اصلا نمی توانم بمانم..گاهی که حالا شامل بیشتر اوقات می شود دلم همه اش جای دیگریست راستش دلم می خواهد بروم بهشت از دنیا خسته شده ام. دلم می خواهد بروم یک زیارت دائمی یک سفر همیشگی ..آخ نمی دانی چقدر دلم برای بهشت تنگ شده..

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آذر1389ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط امیلی ال  | 

قوانين دوستي



1.حال دوست مشتركمان را از خودش بپرس!

2.حال من رو از خودم بپرس نه از دوست مشتركمان!



+ نوشته شده در  یکشنبه 9 آبان1389ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط امیلی ال  | 

من كه ملول گشتمي از نفس فرشتگان....

ساعت دير شب است. سوار ماشينت هستم. چند دقيقه اي است كه آمده اي دنبالم بعد از سلام چيزي نگفته ام. من به روبرو نگاه مي كنم و تو هم. كمي كه مي گذرد سرت را مي چرخاني سمت من و باز به خيابان نگاه مي كني. من ساكتم. مي پرسي؟ خسته اي؟ مي گويم نه روز آرامي داشتم و كار خاصي نكرده ام. دوباره ساكت مي شويم. توي ماشين نامجو صدايش را انداخته به كله اش .پناه مي بري به سوال هاي معمولي.. من سرفه مي كنم و تو مي پرسي چت شده؟ من سرما خورده ام و تو مي گويي: چرا استراحت نمي كني ؟من همين امروز تبم قطع شده و تو حرف متداول ديگري پيدا نمي كني... نامجو يا عليرضا قرباني ، انريكو يا ويگن ... هر چند دقيقه يك بار سكوت بين من و تو را پر مي كنند. مسيري كه با سوال هاي متداول، من خوبم تو چطوري و هوا چقدر گرم يا سرد است، پر نمي شود. مسيري كه نمي شود با كلمات پرش كرد. گاه خيلي گود است ..گاه خيلي كم و باريك.. گاه اصلا اين سر و آن سرش كه من و تو باشيم پيدا نيست. ساكتم و اصلا دلهره ندارم كه دلزده يا كلافه شوي. تلافيش را سرم درمي آوري اما اهميت نمي دهم. حاضر نيستم مسير بين خودم تا تو را با كلمات مبتذل با كلمات كم جان با كلمات پر كنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مهر1389ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط امیلی ال  |